سيد محمد باقر برقعى
210
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اى كرده نهان مَنقَصَت خود به هنرها * در پوشش عيب دگران هم هنرى كن « درويش » چو اندرز بود مصرع « هاتف » * « با غنچهء دل ، كار نسيم سحرى كن » آذربايجان جلوهگاه عشق و ايمان مسكن آزادگان * افسر ملك كيان اى خاك آذربايجان چيرهدستى كرده در طرح تو نقّاش ازل * روضهء رضوان زرشكت كرده آذرها به جان آبهاى چشمهسارانت همه زمزم صفت * دامن كوه سهندت دلگشاتر از جنان پهلوانان در حريم دوستانت ناتوان * ناتوانان در مصاف دشمنانت پهلوان نوجوانان در وقار و فكرت و تدبير ، پير * پيرمردان در دليرى و شجاعت نوجوان چون كتابى جمله خاموشند و يك دنيا سخن * چو صدف گوشند و چو دريا عميق و بيكران شعر « قطران » در سلاست شهرهء آفاق شد * « مولوى » را « شمس تبريزى » نمودى جاودان ساحل درياچهات گهوارهء زرتشت بود * زان سبب آبش ربايد درد را از جسم و جان وين عجب با اين همه لطف خدائى هر زمان * بر سرت باريده باران بلا از آسمان چون سمندر در ميان شعلهها افروختى * سوختى اى تير جانسوز حوادث را نشان شير مردانت فداى نهضت مشروطه شد * تا فراهم ساختى آزادى نطق و بيان مدّتى در آتش غم اوفتادى چون خليل * امن و راحت شد گران و رنج و حسرت رايگان رخت بركند از گلستان تو مرغان چمن * كرد راغ اجنبى بر هر درختت آشيان نوحه شد جاى سرود و ناله شد جاى سرور * دود اندوه و اسف برخاست از هر دودمان در حوادث نيك دادى امتحان خويش را * تا شدى در سبقت ميهنپرستى قهرمان